شاعر بیست و چهار ساعته
- هایکو چیست؟
- من همیشه هایکو را از دو دیدگاه تعریف می کنم. یکی هایکو، به عنوان نوع شعر ژاپنی که مشهور به کوتاه ترین نوع شعر در جهان است. هایکوی سنتی ژاپنی، هفده هجا است که در سه سطر ( 5 7 5 ) نوشته می شود. از ویژگی های دیگر هایکوی سنتی، زبان ساده و بی آلایش و فصل واژه است. فصل واژه، واژه یی است که به یکی از فصل های سال، مثل بهار، تابستان، پاییز و یا زمستان دلالت می کند. در هایکو نویسی مدرن، ساختار سنتی رعایت نمی شود؛ یعنی هایکوهای مدرن می توانند کمتر یا بیشتر از هفده هجا در دو یا سه سطر باشند. زبان ساده و بی آلایش و فصل واژه در هایکوی مدرن نیز حفظ می گردد. آنچه بین این دو نوع هایکو، صد در صد مشترک است، همان دید هایکویی نسبت به طبیعت و جهان است. پس هایکو از دیدگاه دومی، علاوه بر این که یک نوع شعر است، نگرش ویژه بر دنیا و شیوه یی برای تجربۀ جهان است. در حقیقت، همین ویژگی است که هایکو را از دیگر انواع شعر کوتاه، متمایز می سازد. اینجا خوب است که همان هایکوی مشهور باشو را به عنوان مثال بیاورم:
برکۀ کهن
غوکی پريد
صداي آب
کسی، جنگل انبوه را نقاشی می کند. جنگلی را که سر تا پا سکوت فراگرفته است. او در جریان نقاشی است که ناگهان غوکی به آب می پرد. صدای آب برای یک لحظه سکوت را می شکند. علاوه بر سکوت، نقاش را نیز دگرگون می کند. این دگرگونی، او را متوجه تصویر بزرگتر می سازد. تصویری که خودش بخشی از آن است. از دیدگاه من، همین حالت خاصی که انسان را به فراخودبینی می رساند، هایکو است.
از همین یک مثال بالا می توان چنین نتیجه گرفت که هایکو یک لحظۀ خاص است. لحظه یی که زود گذر و ناپایدار است؛ اما جهان را در درون ما تکان می دهد و ما را به فراخودبینی می رساند و متوجه تصویر بزرگتر می کند. تصویری که ما نیز بخشی از آن هستیم.
- تا جای که دیده می شود، فارسی زبانان ایران و افغانستان به هایکو و هایکونویسی علاقمند شده اند. اما آیا بخوبی توانسته اند هایکو نویسی را در زبان فارسی تمرین کنند؟
تا جای که من می دانم، می بینم و می خوانم، در ایران و افغانستان نیز هایکو و هایکو نویسی علاقمندان سرسخت خود را دارد. بعضی ها هایکو را از زبان های دیگر مثل زبان های انگلیسی و روسی به زبان فارسی برگردان می کنند، و بعضی ها هم می خواهند هایکو نویسی را به گونۀ مستقیم به این زبان، تمرین کنند. اما تا جای که تجربه نشان داده است، بسیاری از این علاقمندان هایکو ، در جستجوی هایکونویسی به شعرپاره سرایی روی آورده اند و آن را تنها به دلیلی که «کوتاه» است، زیر نام هایکو به نشر می رسانند.
- اینجا یک پرسش دیگر مطرح می شود. چرا بسیاری از علاقمندان هایکونویسی به شعرپاره سرایی روی آورده اند؟
- در این نوشته، به نقد شخص خاصی نمی پردازم. فقط می خواهم در پیوند با پرسش مطرح شده، گفته هایی داشته باشم. این گفته ها برای کسانی که هایکونویسی را تازه آغاز می کنند و یا همان کسانی که به شعرپاره سرایی روی آورده اند و می خواهند هنوز هایکونویس باشند، می تواند مفید واقع گردد. به نظر من، در پیوند به این پرسش، می توان به چند دلیل عمده اشاره کرد:
یک:
بعضی ها از روی تصاویر خیالی و ذهنی و بعضی ها هم از روی عکس (بیشتر از روی فوتوهایکوها)، شعرپاره های را زیر نام هایکو می نویسند. آیا می شود با استفاده از خیالبافی ها و ذهن پردازی ها هایکو بگوییم؟ پاسخ نه است. یکی از عمده ترین فرق های هایکو با شعرپاره در همینجاست. در شعرپاره می توانیم از این خیالبافی ها و ذهن پردازی ها استفاده کنیم. شعرپاره را می توانیم بازاندیشی و بازنویسی کنیم؛ اما در هایکو چنین نیست. همانطور که قبلاً هم گفته شد، هایکو یک «لحظۀ خاص» است که می آید و می گذرد. هنگامی که گذشت دیگر نیست. این لحظه را باید با احساس واقعی خود تجربه کنیم. اینجا همان قصۀ چی یو، شاعر زنی ژاپنی، می تواند راه گشا باشد. چی یو، نزد استادی می رود و می گوید که می خواهد یک هایکو نویس خوب شود. استاد برایش می گوید که در بارۀ «کوکو» هایکوی بنویسد. کوکو، پرنده یی است که شب می پرد و حین پرواز آواز می خواند. به سادگی نمی توانیم آن را بشنویم چه برسد به این که ببینیم. چی یو، چند هایکو را در پیوند به این پرنده سر هم کرده و نزد آن استاد بر می گردد. استاد تمام هایکو های او را خالی از احساس دانسته و به دور می اندازد. همان شب را تا سحر چی یو نمی خوابد. نشسته و به کوکو می اندیشد؛ اما هایکویی نمی آید. وقتی سپیده می دمد، تکانی در درون این زن ایجاد می کند و در همان لحظه می گوید:
کوکو
کوکو
سپیده دمید
پس از این تکان، او خود را از بیرون خود می بیند که بخشی از تصویر کوکو شده است. در همین هایکوی چی یو، نهایت تجربۀ واقعی یک هایکونویس نهفته است. هنگامی که استاد آن را می بیند، می گوید که این خوبترین هایکویی است که تا امروز دربارۀ کوکو گفته شده است.
- چی یو چرا در آغاز نمی توانست، که در پیوند با کوکو، هایکو بنویسد؟
- چون هیچگاه لحظه یی را در پیوند با کوکو تجربه نکرده بود و می خواست با استفاده از خیال و ذهن چیزهایی در آن باره بنویسد. او همان شب را به ریاضت می نشیند تا این که سپیده دم، مثل یک تکان، او را می لرزاند و به ناظر خودش مبدل می سازد.
- در آغاز همچنان گفتیم که بعضاً از روی عکس، هایکو می نویسند. آیا می شود از روی عکس هایکو نوشت؟
- عکس، برای یک هایکو نویس، تصویر مرده است. یک لحظه یی که گذشته و دیگر نیست. چون در آن لحظه نیستیم، بنابراین از روی حدس با استفاده از خیال و ذهن خود چیزی را می نویسیم. نتیجه می تواند بهترین شعرپاره باشد، اما هرگز نمی تواند هایکو باشد.
دوم:
بعضی اوقات از خانه می آییم بیرون و وقتی که برگشتیم، فکر می کنیم که چی دیدیم، چی اتفاق افتاد و ... و آنها را می نویسیم. با چنین کاری هیچگاه نمی توانیم هایکو بگوییم.؛ چون لحظه های مرده را سر هم کرده بعد کمی از آن لحظه و کمی هم از خیال و ذهن خود چیزی گرفته و در نهایت شعرپاره می سازیم. نتیجۀ این کار هم می تواند، یک شعرپارۀ عالی باشد، اما هیچگاه نمی تواند هایکو باشد. همانطور که قبلا هم اشاره کردم، هایکو باید تجربۀ شخصی انسان باشد که در آن احساس واقعی درونی او به خوبی دیده شود. او باید همان لحظه را در همان لحظه بنویسد تا «خاص» بودنش نمیرد. اینجا خوب است که یکی از آخرین هایکو های خودم را به گونۀ نمونه بیاورم.
یخ بسته است
پنجره را
صبحگاه زمستانی
کسی از خواب بر می خیزد و به این هدف که تصویر زمستان را ببیند، به سوی پنجره می رود تا پنجره را باز کند. هنگامی که دست به پنجره می برد و آن را به سوی خود می کشد، یخ بستگی پنجره در درون آن شخص تکان ایجاد می کند. این تکان او را متوجه تصویر بزرگتر می سازد. هایکو نویس، پیش از باز کردن پنجره، همان پشت پنجره خود را بخشی از تصویر زمستان می یابد. اینجا خوب است بگوییم که هایکو، خود همان تکان است. همان لحظۀ که یخ بستگی را حس می کنی. این یک لحظۀ خاص است. این «خاص بودن» در کنار لحظه اگر نباشد، آن لحظه، لحظۀ هایکویی نیست. و اگر ما نتوانیم این لحظه را در همان زمان اش، با واژه ها به تصویر بکشیم، می میرد. مرگ لحظه، مرگ همان از بین رفتن «خاص بودن» یک لحظه است. پس از مرگ لحظه، هر آنچه که می گوییم یا خیالبافی و یا هم ذهن پردازی های ما در پیوند به آن لحظه است. باز تأکید می کنم، که ممکن است نتیجۀ این کار یک شعرپارۀ بسیار خوب باشد؛ اما هایکو نیست.
سه:
پیشتر گفتم که زبان ساده و بی آلایش، یکی از مهمترین ویژگی های هایکو است. در هایکو، واژه ها باید آنچه را که می بینیم به نمایش بگذارد؛ یعنی درخت همان «درخت»، کوه همان «کوه» و برف همان «برف» باشد. بعضی ها این اصل را رعایت نمی کنند و لحظه های هایکویی را با استفاده از بازی های واژگانی و حتا بعضاً بازی های معنایی می نویسند. این کار، لحظۀ هایکویی را می کشد. هایکو را هنگامی می توانیم توسط واژه ها به نمایش بگذاریم که در پیوند به «خاص بودن» آن لحظه، صادق باشیم. یعنی آن لحظه را نباید بازاندیشی و بازنویسی کنیم. در حالی که چنین کاری در شعرپاره، می تواند زیبایی شاعرانه خلق کند. پس اگر برای نوشتن هایکو از بازی های واژگانی و معنایی شاعرانه استفاده کنیم و یا آن را بازاندیشی و بازنویسی کنیم، دیگر هایکو نیست. مثلاً این یک هایکو نیست، یک شعرپاره است:
مهتاب
نقش پای آفتاب
روز می آید
چهار:
- کسانی هم هستند که می دانند برای نوشتن هایکو، نباید از خیالبافی ها و ذهن پردازی ها استفاده کنند. آنها همچنان می دانند، که هایکو را باید در همان زمان اش نوشت؛ اما هنوز هم کارهای شان بیشتر به شعرپاره می ماند و یا هم شعرپاره می باشد. چرا؟
بخاطراینکه آنها به جستجوی هایکو بر می آیند. هنگامی که به جستجوی هایکو برمی آییم، خود را جا می گذاریم. هایکو را ما نمی توانیم با جستجو پیدا کنیم. تنها باید بدانیم که چگونه همپا با زمان و همراه با لحظه ها باشیم. اگر چنین توانستیم، هایکو ما را پیدا می کند. هایکو مانند یک تکان می آید. تکانی که ما را به همان فراخودبینی می رساند.
... و در پایان:
مسایلی که در بالا ذکر شد، علت های برای مردن لحظه های خاص است. مردن هر لحظۀ خاص، تنها مردن یک لحظه نیست، بلکه ازبین رفتن لحظه هاست. هر لحظۀ خاص، لحظه های دیگری را می تواند در خود داشته باشد؛ یعنی هایکو نویس ممکن است در هر تکان، چندین تکان دیگر بخورد و در عمق یک لحظه داخل شود. برای روشن شدن این مسأله، به سه هایکوی خودم که در زیر آمده اند، توجه کنید:
پنجره را می زند
و می گذرد
تندباد زمستانی
***
تندباد زمستانی
هنوز می خوانند
قازها
***
می لرزد با آب
آواز قازها
تندباد زمستانی
این سه هایکو، در یک لحظه گفته شده اند. در حقیقت این سه هایکو، در یک پلک، گام به گام در عمق یک لحظه رفتن است. انسان از لرزۀ ناگهانی پنجره به تندباد زمستانی، از تندباد زمستانی به قازها و لرزۀ آب و از لرزۀ آب به لرزۀ صدای قاز ها می رسد. در یک لحظه، از نزدیک به دور طوری می رسد که دیگر نزدیک و دوری نمی ماند. این، همان لحظۀ خاص است، که در یک پلک می آید و می گذرد و آدم را به ندانستگی ها می رساند.
در ختم باید بگویم که برای یک هایکو نویس خوب شدن باید زحمت و ریاضت کشید. همپا با زمان و همراه با لحظه ها باید زندگی کرد. خود را در این لحظه ها آنقدر باید اهلی کرد که لحظه ها به تو عادت کنند و در هر کمتر از یک ثانیه تکانی بخوری و به ندانستگی دیگر برسی. این هنگامی است که تو به ناظر خود و آنچه در پیرامون ات اتفاق می افتد و به شاعر «بیست و چهار ساعته» مبدل گشته ای.